تبليغاتX
رضوان نامه

من و خاطی5

دوشنبه 14 فروردین1391
سلام عزیزم

خوبی؟ عیدت میارک... امیدوارم امسال جنس برگه هات بهتر از هر سال باشه و خطوطت کم رنگتر بشن... ها؟!... پررنگ دوس داری؟!!... خو تو که قرار نیس توش بنویسی من باید بنویسم که کمرنگشو بیشتر دوس دارم...ها بعله.

عیدم؟!... عیدم عالی بود...یعنی همونی بود که دوس داشتم باشه... همه ی اتفاقای خوبی که میشد بیفته و زیباترین لحظه ها رو برام رقم زد...هوووو... خیلین اگه بخوام همشو تعریف کنم ولی بذار بهتراشو میگم...

همون اول اولش یعنی روز عید بهمون خبر رسید که پسر عمه گرانقدر بنده هم قراره یکی از دخترای گل رو قاطی خروسا کنه..ها؟!... نخیرشم اشتباه نگفتم...خب چرا همش باید بگن قاطی مرغا خو یه بارم قاطی خروسا دیگه..هه

حالا بگو عروس کی بود؟!...نچ.. نه بابا اون که هنو دهنش بو شیر میده... بعععله...دوست عزیزم بود که اتفاقا تو دانشگاه خودمونم میخونه و بدلیل مسائل امنیتی اسنشو نمیگم...هه... البته بنده از قبل میدونستم ولی میدونی که رازداری و این حرفا...وقتی بهم گفتن شوشصدتا شاخ دراوردم مصنوعی... یعنی خودمم داشت باورم میشد نمیدونم.. در این حدهاااا...

کلا ذوقمرگ دوجانبه شدم یکی اینکه دوس جونم عروس عمم میشه و یکیم عروسی و لیلیلیلیییی که دیگه هی مبارک...

حالا اونو داشته باش که تاریخش میفته 10 فروردین و فعلا باهاش کار داریم...

عیدمون داشت میگذشت درحالیکه خانواده شریف بنده یک ساعت نشستن در خونه رو هم جایز نمیدونستن و کلا در حال گشتن بودیم... کجا؟!... از صحراهای اونور بگییییر تااااا صحراهای اینور...هه...قشنگ معلوم شد کجا دیگه؟!... ولی خب لب رودمارون و سد جدیدی که زدن و کریا و اینا رو بیشتر از همه رفتیم... در همین راستا و زمانیکه تو بهبهان جای نرفته نموند، بابا خان طی تصمیمی ییهویی اعلام خوزستان گردی نمودن... ما هم که بچه های خوب ! گفتیم چشششش و اصن بروی مبارکمون نیاوردیم که ذوق میکنیم... اولش رفتیم اهواز و بعدم با همسفرای جدیدمون بسمت لالی و مسجد سلیمون که خیییعلی خییییعلی قشنگ بودن و حسابی جای شوما خالی بود...

لالی یه شهر تقریبا مرتفعه تو شمال خوزستان که به همین دلیلم آفتاب تیزی داره... و بازهم بهمین دلیل ما خودمونو به وسایل امنیتی کلاه و عینک و ... مجهز کرده بودیم ولی تو نگو همین یه دفعه که ما مجهز اومدیم باید بارون بگیره درحد سیل!!! باور کن... تازه تگرگم اومد که هرکدومشون اندازه یه زردآلو بودن یا شایدم گیلاس یا فندق... خو حالا ولش کن... ولی زمین سفید سفید شده بودا... و ما هم که تگرگ ندیده همه رفته بودن زیر آلاچیق و من و خواهرجون داشتیم باسر رو به آسمون و با ذوق فراوون تو بارونا میچرخیدیم...  حسش فوق العاده بود...کاش دوباره درکش کنم...

از چی برات بگم که همه لحظه هاش زیبا بود... کوههایی که سبز بودن از درخت و چمن و گله هایی که زنده از بهار سبزیا رو خال خالی کرده بودن... گلهای باز و غنچه های خوشبو... حتی گِل ها هم بوی بهار میدادن... حتی ماشینا... هیچ دقت کردی که همشون تو بهار سازهای شاد میزنن... همه ی ماشینا... آدمای سراسر لبخند... و همه چی...همه بهار...

برگشتیم... با تدارک برای مراسم... با دوباره خوشی...

روز سیزده هم که دیگه آخرش بودا...از کوهنوردی و آب تنی گرفته تا بدمینتون و وسطی و ...خیییلی کیف داد...خیییلی

عید امسالم عید بود خاطی... م3 خیلی از روزام که عیده و قدرشو نمیدونم... ولی امسال و تا میتونستم ازش قدردانی کردم... با بودن تو لحظه... با زندگی...

چقدر فلسفی شدما این آخراش...

ساده میگم:

بازم عیدت مبارک


با لبخندی بر لب ، برو ادامه مطلب
 

کاش بهار...

دوشنبه 29 اسفند1390
نمیدانی چقدر دلتنگ تو بودم...دلتنگ خودم....دلتنگ رضوان نامه ام...

گاهی خوشحال از نبودن هایم و بودنهایم...نبودن در دنیای مجاز و بودن در واقع...آنقدر غرق شده ام در واقعیتها ، آنقدر مسحور بودن که نیستم گویی...

میدانم...خوب میدانم دارم کلمات را به بازی میگیرم...همانگونه که خودم را...اهل گلایه نبودم...اهل پرت گویی هم...اما باور کن پریشانم...پریشان از همه ی احساساتی که مرا، از خودم دور کرده....حتی از خدایم هم....آنقدر دور که گاهی تیره نگاهم تیشه میزند بر راه...راهی که نمیدانم میشود اسمی برایش نهاد؟!... گویند عاشقی است اما...ندانم...سخت است هرچه هست...دارد آبم میکند...

منی که روزهای آبی آسمان را در آغوش میکشیدم و غرق در سودای هم آغوشی به عرش ها میپیوستم...منه عاشق بودن...حالا چرا احساس پوچی دارم؟!...انگار هستم و نیستم...انگار آبی میشوم اما با سکوت...با تلخی...منه لبخند...منه سفید کجاست؟! منه تا همیشه پرواز...

همه ی من رفته و مانده ام اینجا...با احساسی که گاه هست و گاه نیست... با اشکهایی که نه از سر شو بلکه از درماندگیست... آنقدر دورم که گاهی افسوس لحظه را میخهورم...افسوس ساعت را...

نمیدانم با این همه نو شدن چه کنم؟!آنقدر نو شده ام که لباس هایم هم پسم میزنند... اتاقم...حتی گلدان پنجره هم نمیشناسدم... نو شده ام... در زمستان... با اسفند... نو شدنی مثل هیچکس... دلم برای خودم تنگ شده... برای رضوان دورها...

کاش بهار نو کندم... کاش بهار...

 


با لبخندی بر لب ، برو ادامه مطلب
 

اتوبوس اهواز

جمعه 14 بهمن1390
شاگرد راننده ی اخمو : مسافرای اهواز جانمونن! اهوااااااز.......زن اول از پله های اتوبوس بالا اومد...نشست روی اولین صندلی...شاگرد با عصبانیت گفت خانوم اینجاجای کسیه شما باید یرین اخر...ولی اونجا پر مرده! نمیشه همینجا بشینم؟! ...نخیر جای مسافره!!! زن دوم از پله ها اومد بالا...دنبال صندلیش میگشت!...شاگرد راننده با لبخند گفت:خانوم همین صندلی که خالیه بفرمایین بشینین! با یه لبخند پهن همونجا نشست و ارایششو تجدید کرد! نگام به زن اول بود که چه جوری تو چادرش فرو رفته بود...و دلسوزیم برا غیرتی که به دو ساعت لذت همجواری فروخته شد!!! شاگرد با لبخند فریاد میزد:اهواااااز.....
با لبخندی بر لب ، برو ادامه مطلب
 

عادت های من...

یکشنبه 2 بهمن1390
عادت کرده ام از تو بنویسم... عادتی که روزهایم را از تکرار عادی عادت ها رهانیده... عادت با تو بودن، با تمام عادی بودنش، هر روز تازه تر می شود. اما... تیره ی نگاه همیشه مرطوبم، با عادت هایم غریبی میکند. عادت های خودش را دارد. عادت جمعه های راه تو... نمی خواهی بیایی؟! میترسم اخر، روزی عادت جمعه هایش ، خاک را هم بدعادت کند...
 

اولین امتحان!

پنجشنبه 22 دی1390
 جاتون خالی دیروز امتحان زبان داشتیم... امتحان اولمون...دوازده تا درس بود که هرکاری کردیم استاد راضی نشد درسی و حذف کنه... بچه های سال بالایی میگفتن امتحان این استاده همیشه تستی و جون میده برا تقلب!!!... ما هم از هفته قبل با بچه ها هماهنگ کردیم ...

روز امتحان شد... جامو پیدا کردم... تو دلم حنابندون بود که ردیف آخرم ، مراقب که اومد دیگه عروسی شد... آخه خانومه خیلی با ما جور بود و شدیدا پایه... برگه ها رو دادن که دیدم یه آقایی با قد دو متراومد تو کلاس... نگو این مراقبمونه و خانم مهربونه رفت...

سرم تو کار خودم بود که حس کردم یکی داره نیگام میکنه... آقاهه بود... به کارم ادامه دادم ولی مگه از رو میرفت... ایندفعه که سرم و آوردم بالا اشاره کرد پاشو بیا اینجا بشین... مسیر دستشو ادامه دادم ... آه ه ه ه ... نشوندم جفت خودش... تا شعاع دو متریمم هیچکس نبود... دلم میخواس کله شو بکنم... هیچی دیگه... بدون یار ویاور به امتحان پایان دادیم و این مستر درازازبالا سرم جنب نخورد... خداییش امتحان سختی بود... 100 تا سوال تو 50دیقه... به استاد که گفتیم میگه میخواستم سرعت عملتونو بسنجم!!!! ...

واینگونه بودکه اهداف مقدس بنده ناکام ماند...


چند شب پیش یه پیام برام اومد با این متن : ختم صلوات برای بارش باران ، سهم شما 5 صلوات و ارسال به 5 نفر دیگر...

معمولا پیامایی با این مضمون و برا کسی نمیفرستم ... خب شاید اون نتونه یا دوست نداشته باشه ... ولی این یکی فرق داشت... وقتی خوندمش احساس خوبی داشتم... فرستادمش با 5تاصلوات...

الان 4 شبه که بارون قطع نشده... نذرمون قبول...

 

برگه چرکنویس

جمعه 16 دی1390
چند ساعت گذشته ولی هنوز برگه چرکنویسم سفید سفیده...

گند بزنن به این درسای مسخره...اه ه ه ه ه... ذهنم پر صداست... هیچی نمیفهمم...

ناخودآگاه شروع به کشیدن میکنم...یه نیمکت خالی تو یه پارک بزرگ، یه مکعب کنارش و یه قلب سایه روشن...

بعد اسامی میان... همه رو یه گوشه صف میدم... هرکی سر جای خودش... اونایی که باید برن هواخوری میشینن رو نیمکت... مزاحما تو مکعب زندانی میشن و قلب... تصمیم گیریش زیادم سخت نیست... چند تایی تو روشن و بقیه تو تیره ی قلبن...

اما یکی باقی میمونه...یکی که برا وجودش جایی ندارم... نه تو قلبم ، نه رو نیمکت و نه مکعب...

برگه رو از اسمش پر میکنم و همه چی محو میشه... همه ی صداها ، همه ی مزاحما ، همه ی تیره ها...

حالا منم و یه برگه از اسم خدا...

کتابمو برمیدارم... فیزیک درس شیرینیه...

 

رضوان کوچولووو!

شنبه 10 دی1390
سلام سلام

 

حال شما؟!

البته مگه میشه تو این ایام خجسته کسی خوش نباشه؟!!!... میلاد امام موسی کاظم رو عرض میکنم... عیدتون خیلی خیلی مبارک...

راستی حال کردین علی ضیا برنامه امروزشو به مردم بهبهان تقدیم کرد... البته گفت همینطوری... ولی من و شما که دیگه دلیلشو میدونیم...چی؟؟؟... نمیدونین؟؟؟... تولد منه دیگه...

حالا هم بمناسبت تلاقی این دو روز فرخنده ، مجموعه ای تقدیم شما میکنم که هنوز معلوم نیست چند قسمت باشه...

از اسمشم که معلومه ... داستان منه از ابتدا...

پیشنهاد میکنم از دستش ندین...

راستی نطرات هم تایید نمیخواد... لذت ببرین


با لبخندی بر لب ، برو ادامه مطلب
 

انجمن شعر

دوشنبه 5 دی1390
دفتر دل واپسی هایم

زیر باران نگاهت خیس شد.

حال من مانده ام و خش خش برگه هایی که با رفتنت ، حجیم تر شده اند...

 


چند وقتیه عضو انجمن شعرم ولی چون با ساعت کلاسم تداخل داشت، نشده بود تا حالا برم...

دو هفته پیشیه پیام اومد که این هفته جمعه برگزار میشه... بسی ذوق کردم و جمعه رفتم اونجا... با اون چیزی که از یه محفل ادبی انتظار داشت م خیلی متفاوت بود... انگار همه اومده بودن بگن : من از تو بیشتر حالیمه ، اومده بودن اون یکی و بکوبونن...

خیلی تو ذوقم خورد... با من کاری نداشتن ولی روابط بین خودشون زیاد خوب بنظر نمیومد...

اما استادای خوبی داشت... کاش جلسات بعدی بهتر باشه.

به شعر بالا میگن طرح. یعنی شعری که کوتاهه و مفهومش یه جورایی توش پنهانه... اگه دقت کنین، بیشتر پیامای ادبی از این دسته ان... اینو تو جلسه اول یاد گرفتم.

طرح بالارو هم امروز نوشتم... امیدوارم خوشتون بیاد...

 
زاده شدم

در سپیدترین روز زمین.

لحظه ای که آسمان لبخند میزد و خورشید شروع زندگی دیگری را به تماشا می نشست.

و جمعه ای که آمدنم را هفت ساعت به انتظار ماند.

حضورم ساده بود اما به وسعت یک عشـــق پیچیده...

چه زیبا بود لبخند اول مادرم و سوی نگاهش به مهربان ترین مرد دنیا که اکنون دیگر بابایش خوانند.

من  ،کودکی که در میان لحظات پرسخاوت دل بستن متولد شدم ، اکنون عاشــــــــــــق ترین فرد زمینم.

تیره ی نگاهم برقی دارد به بلندای همان عشـــــــــق و گیسوان سیاهم ، هنوز هم خواهان محبت همان دستانی است که مرا عشـــــــق آموخت.

به ظرافت گلهای سرخ و آبی آسمان محتاجم.

دریا و جنگل را هر روز در کنج خیالم از نو میخوانم و سکوت ماسه های بیابان را به غرش ابرها گره میزنم.

عاشـــــــقم...

عاشـــــــق همه ی لحظات پر نوازش پرواز پرستوها.

عاشـــــق بودن...

و عاشق او که همه ی بودن است.

من  ، نوزده سال است عاشـــــــقم...

 


از هفته دیگه فرجه های امتحانامه... این ترم چقدر زود گذشت!!!


 زمستونو خیلی دوست دارم ... یه حس خوبی بهم میده...

شاید چون تو این فصل بدنیا اومدم این طوریه...

روز تولدمم خیلی دوست دارم چون  برای من خیلی خاصه...

بنظرتون چه روزیه؟؟؟؟

 

کاش بازآییم...

شنبه 26 آذر1390
چند روزیست میخواهم از تو بنویسم اما قلمم یاری نمیدهد...

راستش را بخواهی رویم هم نمی شود... آنقدر آمده ام و آنقدر دلت را شکسته ام که گاهی فکر می کنم قهری با من...

اما نه!... چه پست است وسعت اندیشه ام!... تو فراتر از هر آنچه هست ، می بخشی و صبورانه به امید بازگشت منی... بازگشت من و ما...

ما که هر روز دست به دعا داریم و ذکر گویان از معبود ، خواهان بازگشت توییم اما چه سود؟!...

حکایت ما ، حکایت نامه ی مردمان کوفه است به جدت... همانان که نوشتند و امضا کردند... با شوق... هزاران نفر... ولی شکستند عهد را...

ما هم همانگونه شده ایم... بعد از نمازهایمان، تکرار میکنیم دعای تعجیلت را، شاید هم از ته دل... عهد می بندیم هر صبح و می شکنیمش...

ولی شکر که تو فرستاده ای نداری ار نه ، او را هم میکشتیم ... تو خود مسلمی و از راز دل ما باخبر...

نمی آیی... می دانم... هنوز هم اهل کوفه ایم...

این همه فریاد که " ما اهل کوفه نیستیم" ، دروغ است...

که اگر نبودیم اکنون نزد ما بودی...

شاید از اهل کوفه هم پست تریم!... آنها را تهدید کردند به مرگ و فریفتند به سکه و زر... ما را چه؟!

ادعای شیعه بودنمان سر به فلک کشیده و فریاد العجل مان گوش بشر را کر کرده...

اما...

در خفا  و آشکار می کنیم آنچه را که نباید...

سوگند به حضورت!... دعایمان کن

شاید هنوز همچون حبیب بن مظاهر هایی باشند که لیاقت رکاب تو را دارند... شاید هم به برکت دعای تو زاده شوند...

دعایمان کن...

از این همه نیرنگ که دنیا به پایمان می ریزد بگریزیم...

این تو نیستی که باید بازآیی... ماییم.

دعایمان کن...


با لبخندی بر لب ، برو ادامه مطلب
 

مرگ را تجربه كنيد...

جمعه 27 آبان1390

چند روزه دارم ميخونمش...اولش ميگفتم اينم يكي مثل بقيه كتابا ديگه... يه چيزايي درمورد مرگ و قيامت و اينا گفته ولي يادم نبود كه آدما گاهي نياز به تكرار دارن براي يادآوري...

حس ميكنم بيشتر مشكلاتي كه ما داريم بخاطر فراموشي مرگه... يعني انقدر تو اين دنيا و لحظه هاش غرق شديم كه يادمون رفته فراتري هم وجود داره... جاييكه اگه آدم با روح كمال طلبش ذره اي از اونو درك كنه ديگه به خوشيهاي لحظه اي دنيا دل نميبنده...فكر ميكنم ما به همين مقدار كم لذت و خوشي قانع شديم و از بينهايت لذت غافل...

تا حالا به اين دقت كردين كه اين ذهنيت و ديدي كه به زندگي دارين از كجا اومده؟... فرقي نميكنه درمورد چي يا كي ، ريشه شو ميگم اون از كجاست؟

خب شايد بگين از خانواده و اجتماع ولي اين مال قبل از بلوغه يه ساختار كلي ، بعد از اون چي؟ جزئي تر نگاه كنين...

مثلا در مورد همين زيبايي...اينكه تو ديد ما به چه تيپ آدمي ميگن قشنگ و به كيا ميگن زشت... اينكه يه مدت آبي رو تن همه بهترينه و بعدش عتيقه ترين... اينكه من با پوست سفيد و پوست برنزه زيبام يا سبزه؟؟؟

اينا از كجاست؟

زن بايد كار كنه تا دستش تو جيب خودش باشه... مگه ماشين جوجه كشيه! ... اگه نميخواي درس بخوني برو شوهر كن...

هممون اين جمله ها رو شنيديم و به طبع تو حرفامونم بكار ميبريم... اصلا جزئي از ديدگاهمون شده ولي ميدونستيم كه اينا پايه هاي نظريات فمنيستي قرن گذشته بودن كه از زبون سر كرده هاي فمنيست بيان شدن... افرادي مثل سيمون دوبووار يا جسي برنارد؟؟؟

يا همين ديد دو بچه كافيست فكر ميكنين براي جلوگيري از رشد جمعيت بوده؟!‌نه!!!!... اين از فمنيسم ريشه گرفته... (من اينجا كاري به درست يا غلط بودن اين نظريه ها ندارم فقط ريشه ها مد نظرمه.)

نميخوام ورد بحث فمنيست بشم اينا فقط مثالايي از يه طرز فكر بودن.

"آدما تو قيامت با اون چيزي محشور ميشن كه تو دنيا ازش پيروي ميكردن..." كلام قرآنه..

اگه ما تو كارا و رفتارامون دقيق بشيم حتما ميفهميم كه قراره با كي باشيم...

خدا رو چه ديدي؟!... شايد مني كه تو دنيا ادعاي شيعه بودنو فاطمه و علي شناس بودنم سقف آسمونو سوراخ كرده ولي ، ولي در عين حال دوست دارم هر اونچه كه ازش بعنوان باكلاس و با پرستي‍ ياد ميشه رو هدفم قرار بدم ، تو اون دنيا هم با يه سري آدم با كلاس م۳ همين جسي برنارد محشور شدم...

ولي اي كاش ذره اي از اين ادعا رو جامه ي عمل ميپوشونديم... اي كاش تو لحظه زندگي ميكرديم و براي صاحب لحظه... اي كاش انقدر دهن بين نبوديم و زيبايي رو از نو ميساختيم...

چقدر قشنگه اگه به خوبي ها فكر كنيم و شكر... شكر براي هر قدمي كه برميداريم و نفس سالمي كه ميكشيم... اينكه يه روز يا حتي يه ساعت ديدمونو رنگي كنيم... بدون هيچ غباري... بدون هيچ دردي...

 


فردوس دختر عمومه... امسال به سن تكليف رسيده... ديروز كنار هم نماز ميخونديم كه گفت: آبجي! خانممون گفته اگه اقامه رو قبل نماز بگي يه رديف و اگه اذان و اقامه رو بگي دو رديف فرشته پشت سرت نماز ميخونن... بيا اذانم بگيم تا خدا بيشتر دوسمون داشته باشه...

فقط نگاش كردم و بغضمو فرو دادم...

 

زندانی آزادی

پنجشنبه 5 آبان1390

سال ها می گذرد                                                                                                

از نگاهت ، خبری نیست که نیست.

گفته بودی که اگر باد

در نی لبک گمشده ی چوپان ها ، به صدا برخیزد

و اگر ثانیه در اوج غرور حرفی زد

و اگر من به گلایه ی سکوت دریا بغض را بشکستم

می آیی...

حتما می دانی!

آب دریا که زلال ابدی بود روزی

حال در سیل نگاه طغیانگر رود ،

تاریک است

مرگ قلب ماهی ، چو غروب نزدیک است.

جام ثانیه لبریز شده از فریاد

وغرور است و غرور

می کشد باداباد...

در اندیشه ام بارها :

سیلی محکم قلبت به فلک ، موج ها ساخته است

وزمین را پر کرده ای از آب زلال.

رود را بخشیده ام به کلامت.

ذوق اندیشه من طفلی است موج سوار

رود را چون تویی می فهمد...

سال ها می گذرد

از نگاهت خبری نیست که نیست.

زندانی آزادی ام تا بیایی...


سلام ملیکم... دوستای گل خودم!

چه خبرا؟؟

بنده که همچنان میرم و میام و خبر خاصی نیس... ها راستی چرا... جایزه گرفتم...کجا؟!... اگه گفتین!!... ها باریکلااااا... تو یه جشن دیگه... جشن دانشجوهای ورودی90... آره بازم همون آش و همون کاسه... بازم من رفتم بالا ولی نه دیگه ایندفعه با برنامه... یعنی از قبل نمیدونستم مسابقه چیه ها ولی آمارشو داشتم که آسونه... چه جوریشم الان میگم خدمتتون...

اوندفعه بود که ما ضایع شدیم و رفت ، تصمیم بر آن شد که آشنا بشیم با عوامل برگزاری... بله دیگه... با یه سری عملیاتای سری ، انقدر صمیمی شدم با اینا که خودشون پیشنهاد دادن : رضوان پاشو برو بالا که آسونه...

همون مجری قبلیه بود... ایندفعه افتاده بود رو دور میهن پرستی ، شدید هوای همشهریاشو داشتا!... مسابقشونم مجری گری بود... در نهایتم گفت استاد ریاضی 1مون و معاون دانشگاه با مشورتی طولانی و کش و فوس دار، بنده رو بعنوان مجری برتر برگزیدند...


جاتون خالی... اینور هوا بهاری بهاریه... انگار نه انگار پاییزه... دیدم تهران بارونه ، دلم خواست...

 


راستی خوشحال میشم برداشتتون از شعرم و بدونم....

 

من و خاطی 4

جمعه 29 مهر1390
4 مهر 1390

سلام بر خاطی گلم...

برات تا اونجا گفتم که رفتیم قم ، زیارت حضرت معصومه... احساسشو به هیچ عنوان نمیتونم توصیف کنم... فوق العاده بود... میدونی خیلی وقتا دلم میخواد از ته قلبم به خواسته ای که از خدا دارم برسم ولی خودمم اطمینان ندارم که میشه...میدونم که اگه اعتقاد خودم نباشه ، مطمئنا نمیرسم... ولی حال اون لحظه ام یه جوری بود که انگار همه چی نزدیکه و دست یافتنی... اونموقع بود که دیگه تهی از خواسته بودم ، انگار همه چی داشتم... فقط به بقیه فکر میکردم... به اونایی که دوس داشتن بیان و التماس دعا گفتن وحتی نگفتن... وقتی از در حرم اومدم بیرون سبک شده بودم ... نمیدونم حالمو درک میکنی یا نه ولی... کاش دوباره تجربه اش کنم... کاش این احساس جدید باهام بمونه...

اونجا یه خانم رشتی دیدم... خیلی شیرین حرف میزد...یه لبخند داشت به اندازه ی همه ی مهربونیا... کنارش ایستادم و زیارت قبول گفتم... انگار منتظر یه گوش بود ، سردردو دلش باز شد... انقدر گفت که سبک شد... انقدر اشک ریخت که با کمر دردش نمیتونه بره جلو و ضریح و بگیره...انقدر با اعتقاد حرف میزد و با عشق و سپاس که به حال خودم افسوس خوردم که سالممو ناشکر!

گفته بودن چن ساعت دیگه زیر کره ی زمین باشین!... با یکی از بچه ها بودم...رفتنی انقدر ذوق داشتم، به در ورودی دقت نکردم... تقریبا گم شده بودیم... خیلی گشتیم تا یه خادم آدرس بهمون داد... ولی مگه میرسیدیم... خیابونه هم خلوت... این دختره هم ترسو... ملتم که کافیه بفهمن دو تا دختر تنهان... اون بیچاره که تقریبا سکته کرده بود... تمام راهو دویدیم... وقتی آبخوری حرمو از دور دیدم خدا میدونه چقدر خوشحال شدم که حداقل این دختر یه کم آروم میشه... چرا یه شهر به ظاهر مذهبی باید تا این حد ناامن باشه؟!... خیلی سخت گذشت...

الان که دارم اینا رو مینویسم ، تو مشهدم... زائر سرای نجف اشرف... فاصله اش تا حرم دو کوچه اس... وضعیتمون عالیه... ولی کوچه هاش خیلی ترسناکن... البته بیشتر آدماش... گفتن گروهی بیرون بریم... منم گذاشتن سرگروه بلاخره پیری گفتن!... 7 نفریم... دو تا خواهر هم باهامونن: فاطمه و زهرا... منکه یه دفعه هم اسم این دو تا رو درست نگفتم!... خب به من چی!!! باور کن کٌپ همن...

 آره زیارتم رفتم... از کجاش برات بگم که همش فوق العاده بود... دوست داشتم بشینم و فقط به آدما نیگا کنم... خیلی قشنگه که همه با یه احساس مشترک نیاز و شوق ، ارادت و عشق به بالاتر از والا پناه بیارن... نمیدونم چه حسیه؟!... همش با خودم میگم: منکه بهشت و نمیبینم ، کاش حداقل کنار یه وجود بهشتی بودنو ازم نگیرن... اینجا احساس میکنم تو همه ی لحظه هام ، تو همه ی نمازام ، خدا با علاقه ی بیشتری صدامو میشنوه... انگار اینجا به آسمون نزدیکتره... حس میکنم هر چی بخوام همون لحظه بهم میدن... لبخند یه لحظه هم ازم دور نمیشه... ناله هامم لبخند دارن... کاش لحظه همین جا تموم میشد...

دیشب طرفای ساعت 2 رفتیم حرم... هیچوقت اونجا رو انقدر خلوت ندیده بودم... فقط خودمو دوستم کنار پنجره فولاد بودیم... باورت میشه... انقدر احساس قشنگی داشتم که پلکامم برای کش اومدنش تکون نمیخوردن... چشم برنمیداشتم از گنبد... خدایا!... چی تو دلمه... نمیدونم... ولی دوباره شروع شدم... از این جا...

این چن روز انقدر احساس جدید و تجربه کردم که انگار دیگه خودمو نمیشناسم... یا شاید تازه دارم میشناسم....

خاطی سکوت چقدر سخاوتمنده!... اینو امروز از نگاه یه پیرمرد خوندم... رو صندلی چرخدار بود... سکوتش و اشکش به اندازه تمام بودن می ارزید... نگاش و وقتی دنبال کردم ، روی یه بچه  بود...شاید نوه اش... خاطی دلم برا آقا تنگ شده... بابا ناصرم... کاش برام دعا کنن...

با تمام وجودم شعری که از تلویزیون پخش میکنن و درک میکنم : آمـــــــــــــــــــــده ام...

اگه خسته ات کردم ببخش... گفتنی زیاده ولی اینجا همه چی رنگ باخته فقط یه حس مونده : عشــــــــــــق...

 

گزارش یک جشن...

پنجشنبه 21 مهر1390
سلام سلام

احوال شما؟؟؟؟

منکه کلا خوبم و سرخوش... نمیدونم چراها...یه هفته ایه این مدلی شدم...

دو شب پیش تو دانشگاه یه جشنی گرفتن برا میلاد امام رضا.... منم رفتم... برنامه هاشون بد نبود اما چون جمعیت زیاد بود خیلی از بچه ها موندن سر پا... ولی بنده ردیف اول جام شد... ابهتی داشتیم در این ردیف... که گند زدن توشو یه ردیف صندلی چیدن جلومون... هیچی دیگه صحنه برفکی شدو بدن ما هم هی در حال تمایل به چپ و راست ، شاید یه چیزی ببینیم... مثل همه ی برنامه ها قرآن خوندنو الی آخر... یه آقاهه هم اومد بنام بیگدلی ، شعر خوند... انقدر فوق العاده بود که این پسرا هم ساکت شده بودن... حتی اون سوت بلبلیه...نگفتم؟!... ها...یکی بود همش سوت بلبلی میزد... بچه ها میگفتن اینو آوردن فقط سوت بزنه!!!! تا میگفتن ک (اول کف)، این شروع میکرد... ما هم در زمان جاهلیت از این کارا میکردیم ولی نه دیگه انقدرطولانی...یادش بخیر!!! ... البته الان که دیگه سر براه شدیم و متنبه.... اون مال زمان راهنمایی به اونور بود!!!

 بعدشم یه مداح اومد ... همه میگفتن همون آقای بیگدلی میومد بهتر بود... فکر کنم بیچاره تا حالا جلو دخترا نخونده بود... خب حقم داشت... تو مراسما هم هر چی میخونن ، خانما پشت پرده ان... سرخ شده بود شدید ، سرشم بلند نمیکرد... این بچه های ما هم که اصن بلد نبودن چه مدلی دست بزنن... کلا گند زده بودن به ریتم... هرکی یه مدل...

ها راستی یادم رفت بگم... اول مراسم یه بچه حدودا سه ساله ، رفته بود بالای سن، هر کاریشم میکردن پایین بیا نبود... آخر خنده بودا... میومد تا لب سن ، وقتی میخواستن بگیرنش ، بدو بدو در میرفت طرف اونی که قرآن میخوند... بعدشم یه قیافه پیروز به خودش میگرفت... دوباره از اول... جریانی داشتن با این فسقلی...

و اما قسمت آخر برنامه که مسابقه بود... اول برادرا... 8 نفرو بردن رو سن که در نهایت به دو نفرشون جایزه بدن... حالا مسابقش چی بود... دو بیت شعر دادن دستشون که با آهنگ بخونن... نه ارگ و این چیزا نبود که... خودشون باید بهش آهنگ میدادن... خب خودشونو معرفی کردنو شروع شد... هرکی یه چیزی میگفت...یکی میگفت لری ، اون یکی بندری... خلاصه یه وعضی بود باید میدیدین حالا  دو بیته چی بود که اینا میخواستن بندری برن :

از عرش سلام سروری آوردند              آیینه حسن ایزدی آوردند

با آمدن رضا از باغ بهشت               یک دسته گل محمدی آوردند

خب دیگه خودتون ببینین چه شود... من که از بس خندیدم ، دل پیچه گرفتم... کا ش میشد فیلمشو براتون بذارم... ولی کیفیتش خیلی پایینه...

خب دیگه اینا رفتن پایینو نوبت خواهران شد... منم که عضو ثابت این برنامه ها... بچه ها هر کاری کردن نتونستن کنترلم کنن.... نفر اول دستمو بردم بالا ولی دیگه تا از این ردیف جلویی رد بشم ، دومین نفر رفتم رو سن... از اون بالا انصافا جمعیت زیاد بود... ماهم 8 نفر بودیم...که 3تاشون از بچه های کلاس خودمون بودن... چشمم به دهن مجریه بود که ببینم مسابقش چیه؟!... آخه بچه ها هی میگفتن اگه سوال پرسید چی؟!... منم گفتم خب بلد نبودم جواب نمیدم میام پایین... استرس نداره که... والله... نهایتش ضایع شدنه دیگه.... در همین اثنا مجری گرامی در ریزان گفتن : مشاعره اس... آخیشششش... باز بهتره سوال پرسیدنه  که... نه فکر کنین اطلاعات من کمه هاااا... شما که منو میشناسین....

خودمونو معرفی کردیم... فقط من مال بهبهان بودم... مجریه گفت : با ح ... رو جیمی بودنشم تاکید داشت... حالا انگار تو مشاعره ح با ه  فرق میکنه!!!! ... دختر اولیه گفت : خب یه چیز آسونتر بگین... اونم گفت با الف... احساس کردم هول شده...گفتم میخوای من اول وایسم... از خدا خواسته جاشو عوض کرد... مجریه هم بلند گفت ، که نفرات عوض شدن... منم که کلا عشق شعر خوندن... صدامو صاف کردم : الا یا ایها الساقی... بله دیگه... بیت عاشقانه... ملتم جوگیر...سالن رفت رو هوا... خب همه خوندنو دوباره رسید به من... با، ر...روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست/ وز بهر طمع بال و پر خویش بیاراست... انصافا کجای این شعر اشتباس... تا خوندمش ، چن تا پسر با هم : اشتباه ، اشتباه... میگفتن باید بگی از بهر طلب !!!! تو این دور چن نفر حذف شدن... یکی هم همش ترانه میخوند... مجری هم هی ارفاق میکرد... خلاصه خسته تون نکنم... چهار نفر مونده بودیمو رسید به من با ه... بازم مجری گیر داده بود حتما ه دو چشم باشه... منم اون لحظه فقط ح جیمی تو ذهنم بود و بس... اینم که نمیذاشت... پسرا میگفتن : هله دان دان دان....مثلا داشتن میرسوندن... خلاصه دیگه خواستن بشمرن بیام پایین که خودم عین آدم سرمو انداختم پایین و اومدم... انقدره همه افسوس خوردن که چرا....آخه اومدم پایین 10 تا بیت با ه یادم اومد... اعصاب نداشتم که... آخرشم همون دختره که جامو باهاش عوض کردمو یکی دیگه برنده شدن که اتفاقا دو تاشون اندیمشکی بودن... دیگه اندیمشکیا ترکوندن سالنو...

دیروز که کلاس داشتم ، از همون دم در ، همه با لبخند منو نگاه میکردن... هرکی رد میشد میگفت: تو همونی هستی که مشاعره کردی... من : اره... اون: خیلی خوب بودی!!!... کلا محبوبیتم دو چندان شده... همه بهم سلام میکنن... البته دخترا ها...

یه دختره اومده میگه دیشب که تو اون بالا بودی من به جات داشتم از استرس میمردم...به بچه ها میگفتم این دختره رو دوس دارم بهش ه برسونین... اصن صورتت یه هاله نوری داشت ، آدمو جذب میکرد خیلی قشنگ بود!!... مرده بودم از خنده ها... آخه نور پروژکتور تو صورتم بود... بهشم گفتم ولی میگفت از خودت بوده... قدیسی بودیم برای خودمونو خبر نداشتیم...

راستی این بازیگرا هم چه حالی میکنن همه میشناسنشونا.... الان دارم درکشون میکنم...

 

من و خاطی 3

شنبه 16 مهر1390
جمعه 1 مهر90           

سلام خاطی جونم...

چطوری؟!...مثل پلو تو دوری!....اینو که میدونی کی همیشه میگه؟..ها باریکلا...باباخان...

همش حرص میخورم چرا تو رو با خودم نیاوردم و الان مجبورم تو این دفترچه بنویسم....ولی خب بهتره هیچیه....

دیشب حرکت کردیم...حدودای ساعت 11...آره با اتوبوسیم دیگه...پشت یخچال نشستم اولین صندلی بعد در عقب... از دیشب تا حالا پامو راحت گذاشتم رو یخچال...بقیه هم یه خط در میون میگن خوش به حالت!...

قبل رفتن یه عروسی دعوت بودیم...هرکاری کردم مامانم راضی نشد نریم...میگفت زشته ! شام می خوریم زودی برمیگردیم...حالا چی؟! ساعت 8 بود و ما درحال آماده شدن، که دادا( مامان بابام) اومد بدرقه بنده...بعدم عمه ام اومد...چیکار داری دیگه، گفته بودن 9 اونجا باشین...9 بود و ما هنوز تو راه عروسی بودیم!....انقدر غر زدم که فقط رسیدیم سلام کنیم، ننشسته برگشتیم...خب حق داشتم....خودشون چشون بود!...بنده با تیپ سفر باید میرفتم عروسی...

اتوبوس ما از لحاظ موقعیت آب و هوایی بهترینه...یعنی چی؟!...آب و هوا دیگه...مسئولامون توپ توپن...از اون بی خیالاها...اصن نمیگن شما زنده این...ریلکس...در مقر حکومتی خودشون جا گرفتن... ما هم هر کاری دلمون بخواد میکنیم...البته تو که منو میشناسی ...ساکت ، صبور ، سر بزیر... و اینا تو کارم نیس... فکمم که اگه یه لحظه ثابت بمونه ، لحظه ایه که دارم  با پانتومیم حرف میزنم... آی بهم خوش میگذره با این همه گوش مفت!!!!

بغل دستیم فاطمه، دختر خاله همین نرگس خودمونه....الانم خوابه...یعنی کلا دو حالتی عمل میکنه: خواب ، گوش کردن آهنگ – گوش کردن آهنگ ، گوش کردن به حرفای من... که البته این مورد دوم از توانایی بنده خارجه...

چن ساعت پیش یه فیلم برامون گذاشتن که اتفاقا من قبلا دیده بودم ولی بقیه نه... در نتیجه همه رفتن تو فیلمو منم چشامو بستم  شاید یه ذره بخوابم... زیاد نگذشته بود که یه بو زشتی اومد... توجه نکردم... ولی انگار داشت بیشتر میشدا... چشامو وا کردم که... آه ه ه ه ... یکی از بچه ها وسط اتوبوس حالش بهم خورده بود و کلا به گند کشیده بود همه جارو... بقیه هم روسریاشونو کشیده بودن تو صورتو رفته بودن تو صندلیاشون... دیدم دختره حالش خیلی خرابه، منم که کلا از این چیزا حالم بهم نمیخوره رفتم کمکش... بیچاره انقدر که خجالت میکشید حالش بد نبود... رفتم پیش مهرانگیز خانوم ( یکی از مسئولامون) با یه لبخند پهن میگه: عزیزم خودت یه کاریش بکن ، منکه دلشو ندارم!! ... کمک راننده هم اضافه کرد : صندلیا که کثیف نشدن؟... من : نه! ... خب پس بالا سرت روزنامه هست.... کفم برید... بابا بی خیال !!!!!!... هیچی دیگه با هزار بدبختی دختره رو سر پا کردم و یه کم اونجاها رو تمیز کردیم... برگشتم پلاستیک اشغالا رو دادم به کمک راننده... نگام به لبخندش بود که گفت: تو چقدر مهربونی! بدرد شاگرد رانندگیم میخوریا... یعنی آدم تا چه حد پررو؟!... نمیدونم چه جوری نگاش کردم که کلا دو باری که اومده اینور ، سرشو بلند نکرده...حالا که فکرشو میکنم... میبینم شدید عذاب وجدان داره...زیادم دلخور نشدم... بهش میگم...

 

دوباره سلام خاطی کوچولوی خودم...

خب بذار برسم میگم... نه بهش نگفتم ولی وقتی اومد از تو یخچال یه چیزی برداره شکلات تعارفش کردم...انقدر ذوق کرد... حتما فهمیده ناراحت نشدم دیگه... کلا برا همه یه اسمی گذاشتیم... اسم ایشونم شده عمو عینکی... اون یکی راننده هم عمو سیخی... آخه مو زیاد تو سرش نیس ولی سیخشون کرده ، منکه میگم خودش سیخه ولی بقیه میگن غیر طبیعیه... چن تا از بچه ها هم بهش میگن فرکانس... آخه چشاش آبیه... از تو آینه که نیگا میکنه ،وحشتناکه... میگن فرکانسش طرفو میگیره ... الله اکبر... چه جلافتا... میدونی که من اهل نیگا کردن تو چش نامحرمو اینا نیستم ، اینا رو بچه ها میگن!

تو اتوبان کاشان که بودیم دیدم یه دفعه پیچید طرف شهر... منم خوشحال که حتما ناهارو کاشانیم... نه بابا نموندیم... عمو عینکی پیاده شد جاش یه راننده دیگه اومد که من در همون نگاه اول سخت شیفته اش شدم... خجالت بکش... منو این حرفا... از بابامم بزرگتره... از دور که میومد ، قد و هیکلش عین عموم بود منم که دلتنگ... کاش عموم بودش... فکر کنم اونم یاد یه بچه ای ، نوه ای چیزیش میفته با دیدن من چون یه خط درمیون بهم میگه حالت خوبه؟ چیزی لازم نداری؟... بقیه رو کاری نداره ها...حتما میفته دیگه... خب الان رسیدیم قم و باید پیاده شم... گفتن اتوبوسا نمیان تو شهر و با خط واحد میریم... بقیشو بعدا برات میگم...

فعلا...                           

 

 

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl